تبليغاتX
دوقلوهای ناهمسن

دوقلوهای ناهمسن

ماجراهای دو خواهر شیطون بلا
نقاشی ساختمان پذیرفته می شود
فاطمه: مامان رو شیشه اون مغازه نوشته: نقاشی ساختمان پذیرفته می شود فکر کنم اگه من نقاشی ساختمانم و براشون بفرستم بهم جایزه می دن

اینم نقاشی ساختمان دختر من

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت7:34توسط ل.ب |
بعداز سلام به شما عزیزان تولد دختر خاله گلم  رو تبریک می گم که همیشه حتی اون سالهایی که هیچ تماسی باهاش نداشتم مثل خواهر دوسش داشتم و هنوز هم شبا وقتی دوتا وروجک به جای خوابیدن توگوش همدیگه پچ پچ می کنن یاد  بچگیهای خودمون می افتم الهی ۱۲۰ ساله بشی و با عزت و لذت در کنار خونوادهات شاد و سربلند باشی

آدم وقتی با این فسقلی است دلش می خواد عطسه هاشون هم بنویسه پس آماده یه پست طولانی باشین دیروز عصر که اومدیم خونه خانوادگی شروع کردیم به مشق نوشتن سارا و فاطمه مشقای زبانشون من یه متنی رو داشتم ترجمه می کردم باباشونم ورقه های  بچه هاش و تصحیح می کرد وسط کارم  تو معنی یه کلمه گیر کردم  رفتم دیکشنری رو اوردم و نگاه کردم فاطمه بلافاصله با خنده گفت: خوب شد خانمتون اینجا نیست ببینه داری تقلب می کنی

بعداز مشق شام و بعد هم ساعت نه همگی خواب یعنی بیهوشی ولی بنده ساعت ۱۲ و نیم بیدارشدم و دیگه تا .۵.۵ صبح بیدار بودم و مشغول درس و مشق و اندکی وبگردی  . تازه بعداز نماز تا ۷و نیم خوابیدم بیدار که شدم که دیدم وروجکا مشغول بازین  باباشون هم رفته قرار بود دایی بیاد یه چیزی از ما بگیره و بره  بنابراین وقتی پیشنهاد صبحونه به فسقلی ها دادم هر دوتاشون گفتن نه ما صبر می کنیم با دایی صبحونه می خوریم  دایی اومد ولی بیش از دو دقیقه نموند بنابراین اینا  حسابی دمغ شدند طوریکه فاطمه دیگه اصلا صبحونه نخورد منم عصبانی شدم و گفتم تا ظهر بری از خوراکی نیست  ولی هی منتظر بودم بیاد بگه گشنمه  زهی خیال باطل

بالاخره طاقت نیاوردم  و گفتم : فاطمه  اگه فهمیدی کار بدی کردی  می بخشمت  اجازه داری صبحونه بخوری

شما اگه از دیوار جواب شنیدین منم از این دختر شنیدم ( نمی دونم کی گفته بچه ها کینه ایی نیستند)

تصمیم گرفتم تحریکش کنم لذا اومدم شروع کردم به بازی لغات با سارا  ( اثر کرد چه جورم ) فاطمه  هم اومد و درخواست کرد باهاش بازی کنم و منم گفتم چون حرفم و گوش نکرده منم حرف اون و گوش نمی کنم خلاصه از من خواست تا صبحونه اش رو بیارم دیگه نزدیک ساعت ۱۰ بود بنابراین برا سارا هم یک بشقاب میوه اوردم

فاطمه گفت: چه جالب  یکیمون داره صبحونه می خوره یکی عصرونه

سارا: مشلا ما همشایه ایم تو خونه یکیمون شبح (صبح) یکی عشر ( عصر)

من: شما باید  تو دوتا کشور باشین تا یه جا عصر باشه یه جا صبح

سارا: خوب پش من تو کشور اشفهانم

من: سارا اصفهان شهره کشور نیست

فاطمه: باید یکیمون کانادا باشه

سارا:  یکیمون  برژیل

سارا: من برژیلم

فاطمه: Hello

سارا: شلیم ( سلام به زبان برزیلی به تصور سارا)

من:

فاطمه: سارا تو که برزیلی بلد نیستی تو انگلیس باش بتونیم باهم حرف بزنیم

سارا قبول کرد و واقعا مکالمه انگلسیشون من و شگفت زده کرد البته سارا کم می آورد  فاطمه کمکش می کرد بعد هم می گفت: مگه نمی دونی چند وقت دیگه می خوایم بریم کانادا می خوای اینجوری با اونا حرف بزنیم  (بزک نمیر بهار می آد  بمیرم برا دخترم که یه شوخی باباشون و جدی گرفته )

بازی بعدیشون مربوط به جریانی بود که دوستشون تو مهد براشون تعریف کرده بود: جوجه اش مریض شده بود  باباسش برده بود دامپزشکی ولی دامپزشک هم نتونسته کاری بکنه و جوجه مرده

و حالا همون رو بازسازی کرده بودن و جوجه رو توی  CCU جوجه ها بستری کردند. ( من مونده بودم اینا سیسی یو رو از کجا یاد گرفتن)

سر اذان فاطمه میگه بیا کاردستی درست کنیم گفتم الان وقت نمازه 

فاطمه: بعدا بخون

من: نمیشه ببین صبح من صدات کردم جواب ندادی چقدر ناراحت شدم

فاطمه: فهمیدم الان خدا داره صدات می زنه اگه جواب ندی  ناراحت میشه  بعدش یه کاری مینکه بااینکه تو مشقات و خوب نوشتی خانم ------- نمره ات رو صفر بده

گفتم: نه خدامهربون چندبار به ادم فرصت می ده ببین خودش می فهمه اشتباه کرده یانه اگه دید بازم داره کارای بد می کنه اونوقت تلافی شو در می آره

فاطمه: مثل تو که ..............تحمل می کنی ولی اون درست نمیشه  ( بدلیل مسائل امنیتی خانواده   از پر کردن جاخالی ها معذورم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت15:4توسط ل.ب |
تنبیه خانوادگی
دوستان سلام امیدوارم همگی خوب باشید الحمدالله ما خوبیم  و ننوشتن مون فقط بخاطر مشغله زیاده که جای نفس کشیدن هم نذاشته از همه شما ممنون که برام ارزوی سلامتی کردین

دکتر به من توصیه کرده که اصلا نباید باد سرد به صورتم بخوره بنابراین منم بقول  دخترا نینجا شدم .

چند شب پیش سر شام من و آقای همسر داشتیم با هم صحبت می کردیم فاطمه خانم عصبانی شد وگفت: چقدر سر غذا حرف می زنین ساکت اگه یکبار حرف بزنین باید برین گوشه تنهایی

(خوشتون می آد کپی خودم شده )

خلاصه هنوز دو دقیقه نشده بود که نتونستم خودمو کنترل کنم یک جمله از دهنم دراومد. فاطمه با همون جدیت گفت : مامان شامت تموم شد باید بری گوشه تنهایی

سارا: فاطمه خودت هم که الان حرف ژدی

بابایی:  خوب پس بعداز شام  همتون برین گوشه تنهایی

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت10:18توسط ل.ب |
ملالی غیر از دوری شما
دوستان سلام امیدوارم حالتان خوب باشد اگر حال ما را خواسته باشید ملالی هست  علاوه بر دوری شما  نامش سینوزیت حاد است انهم چه حادی! که کار بنده را به سرم و داوری وریدی و آنتی بیوتیک های وسیع لطیفی بنام  سفتریاکسون و کو آموکسی کلاو و غیره و ذالک کشانده

الحمدالله فسقلی ها در سلامت کامل بسر می برند  چون نکات ایمنی را دقیقا رعایت می کنند جرات ندارم بهشان نزدیک شوم چراکه فریاد  "وای مامان یک متر فاصله" به هوا می رود  سارا فسقلی که دلش تنگ می شود توپ کوچکش را دردست من می نهد و دست خودش را روی توپ می گذارد تا هم دل تنگی اش کم شود هم بقول خودش آنفولانزای خوکی نگیرد

خوب لفظ قلم بسه بریم سر خاطرات این چند روز سارا  توی بازی نقش پدر رو داره و در حالیکه صداش رو کلفت می کنه به فاطمه می گه: این بچه الان اژ دلم دراومد

فاطمه:  اااااااااااإ باباها که بچه از دلشون در نمی آد

سارا: خوب از تو جیبشون که در می آد و بعد باهمون صدای مردونه: این بچه الان اژ جیبم دراومد

فاطمه: اخه بچه تو جیب جا می گیره ؟

سارا: خوب ژیر شنل که جا می گیره   با همون صدا: این بچه الان از ژیر شنلم دراومده این بچه ژوروه (زورو)

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت10:18توسط ل.ب |
تولد دایی
ما رو از در خونه دایی بیرون کنن از پنجره برمی گردیم . الان هم خونه دایی هستیم  ولی بهانه داشتیم تولد داییه .  انشائالله ۱۲۰ ساله بشه با دل خوش و کنار خونواده اش. این دایی فرزند کوچک خانواده است و با همه خصوصیاتش (شیرین عسل) به همین دلیل یجورایی  شبیه ساراست و در نتیجه این دوتا علاقه عجیبی بهم دارن فقط باید ببینین سارا بهش می رسه چکار میکنه. مثلا ناگهان می ره دستاش و بوس می کنه دایی هم همینطور بهش محبت داره  . بچه ها هم که به هم می رسن دیگه جداکردنشون کار حضرت فیله اونقدر التماس می کنن که همینجا بمونیم که دل آدم کباب میشه

خلاصه نشستیم فیلم درباره الی رو هم دیدیم

خلاصه همه اینا واسه این بود که نگین می ری خونه عروس کنگر می خوری لنگر می ندازی اگه شما هم جای من بودین همینکارو می کردین یه سر هم به وبشون دو کلمه هم از زبون عروس بشنوین

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت18:55توسط ل.ب |
تقصیر من نیست از عصر یخبندان یاد گرفته
صبح بابایی ماشین رو برد نمایندگی برا سرویس. سر صبحونه داشت  می گفت: آقاهه گفت ما جمعه ها تعطیلیم ضمنا فردا هم تعطلیلیم ضمنا  اول باید اینترنتی ثبت نام کنین بعد ماشین رو بیارین سارا فوری گفت: بابایی تو هم باید بهش می گفتی ژمنن ( ضمناٌ)ژیپ دهنت و بکش

ناهار خونه مامانم دعوت بودیم موقع اومدن سارا اصرار داشت بادکنکی که دیروز خریده بود با خودش بیاره منم اصرار که نه وقتی دیدم  مقاومت فایده نداره با عصبایت بهش گفتم: بی تربیت دیگه چیزی برات نمی خرم

سارا با خونسردی: قهربه نژرم بهتره هفت دیقه باهات حرف نژم حالا که حرف بد به من می ژنی

خلاصه رسیدیم خونه مامان جون من  در ماشین و باز کردم و گفتم: بغلقربونت برم بپر بغلم بریم بالا

سرکار علیه درحالیکه روش رو از من برمی گردوند گفت: قهرمگه هف دیقه ات شده که انتژار داری باهات حرف بژنم

عصر هم رفتیم نمایشگاه محصولات کشاورزی ارگانیک و بهترین ها از دور ریختنی ها

قضاوت با خودتون واقعا اینا بهترین بازیافته؟

بعدش رفتیم خونه دایی  جریانات این قسمت رو تو وب حسین عشق عمه بخونین

پیشاپیش عید غدیر را تبریک می گم

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت18:48توسط ل.ب |
يافتم يافتم
فاطمه ديروز با خوشحالي دويد تو اتاق و گفت: مامان فهميدم كي حرف بزنم

من: كي؟

فاطمه: تو حموم  اونجا تا دلم بخواد داد مي زنم و شعر شلپ شلوپ آ بازي مي خونم . خوب مامان كي ميريم حموم؟

(از پيشنهاداي شما هم ممنون واقعا  قابل اجراست)


فاطمه داره جلد سي دي رو مي خونه ۲۲۰ بازي مهيج الفبا....... تا مي رسه به ۶۰۰۰ تومان

بعد خطاب به من:

مامان واقعا  اينهمه پول واسه اين سي دي دادي ؟

من: بله

فاطمه: بابا تو ديگه كي هستي

(بچه ام فكر كرده خيلي زياده)

اينم چندتا عكس از هنرنمايي دخترا

بالانس فاطمه

سارا

پل مشترك

اينم هنر مامانشون طلوع آفتاب رسالت  ( از بس جايي نرفتيم عقده اي شدم از خيابوناي تهرون عكس مي گيرم

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت11:13توسط ل.ب |
مشکل فاطمه
این پست نقل قول از فاطمه است درحالیکه گوله گوله اشک می ریزه اگه  جواب سوالش و پیدا کردین بما بگین:

آخه من کی حرف بزنم ؟

سر صبحونه فاطمه حرف نزن غذا می پره تو گلوت

تو دسشویی: فاطمه حرف نزن کار بدیه تو دسشویی حرف بزنیم

تو ماشین: فاطمه حرف نزن حواسم پرت میشه تصادف می کنم

تو کلاس: فاطمه حرف نزن درس گوش کن

عصرا که از مهد می آیم: فاطمه حرف نزن می خوام درس بخونم

شبا: فاطمه حرف نزن می خوام تلویزیون ببینم

        فاطمه حرف نزن برو مسواک بزن

        فاطمه حرف نزن برو بخواب

این عکس هم به سفارش مامان سارا حدود دوماه پیش گرفتن

+نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت13:47توسط ل.ب |
وقتی فاطمه کوچک بود
توی کامپیوتر من عین کیفم و کتابخونه ام  شتر با بارش گم میشه . چند وقت پیش یکی از دوستان پرسیده بود فاطمه وقتی بچه بود همینجوری موهاش صاف بود؟ من هرچی گشتم نتونستم عکس فاطمه رو پیدا کنم براش بذارم . حالا صبح داشتم دنبال یکی از فایل های کاریم می گشتم عکسای فاطمه رو پیدا کردم حالا چقدر قربون دست و پای بلوریش رفتم بماند اینم وقتی فاطمه کوچک بود ( دقیقا ۱۱ ماهه تو حیاط محل کار سابقم)

یکسالگی اولین آرایشگاه ( آرایشگاه مردونه رفت و تمام مدت خواب بود طوری که آرایشگرش فکر کرده بود ما خواب آور بهش دادیم

اینم ۱۵ ماهگی عسل مامان

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت9:52توسط ل.ب |
عید قربان
عید بر عاشقان مبارک باد

امروز هم مهمون داشتیم   مامان جون و دایی و خانواده

فاطمه و حسین آقا  و سارا حسابی بازی کردند یکی دو بار هم اختلاف نظر اساسی پیدا کردند که البته بهتره بگم سارا با اونا مشکل پیدا کرد که  مساله خیلی سریع حل شد عصر هم به اتفاق زن دایی کیک پختیم و یک جشن کوچیک به مناسبت با سواد شدن فاطمه گرفتیم خلاصه جای همه تون خالی خیلی خوش گذشت تو فاصله ای که  کیک  در حال پختن بود با زن دایی اومدیم وبلاگ جدیدحسین رو راه اندازی کردیم   ّ إ  قرار شد اگه مرتب اپ نشه من به همه اعلام کنم که مامان حسین  تنبلی می کنه ( به این میگن خواهرشوهرگری)

عصر  آخر برنامه کودک عمو پورنگ گفت: ای خدا امروز عید قربان است از تو می خواهیم ....

فاطمه: اٍ مگه خدا نمی دونه که عموپورنگ بهش میگه؟

منم که فوری سوژه پیدا کردم بیام بنویسم

فاطمه   گفت: مامان  یه شعر برات گفتم: لیلی لیلی آی  لیلی        خیلی تو وب می گردی

شاد و سرزنده باشید

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت16:36توسط ل.ب |