تبليغاتX
!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> دوقلوهای ناهمسن

دوقلوهای ناهمسن

ماجراهای دو خواهر شیطون بلا
تنبیه سخت
ادامــه مــطــلــب
+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت9:6توسط ل.ب |
تحول
بعداز عمری مانتو شلوار غیر مشکی پوشیدم . وروجکا حسابی ذوق کردند و قربون دست و پای بلوریم رفتن . فقط قبل از خروج از منزل سارا اومد مقنعه ام رو یه کمی برد عقب موهامم آورد تو پیشونی ام بعد یه نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت: حالا عالی شد

خلاصه اینکه اگه دوستان دیدن من کلا رفتم تو خط فشن ۲۰۱۲ بدونن از کجا آب می خوره

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت11:28توسط ل.ب |
فارغ التحصیلی
دختر کوچولوی ما مجددا از پیش دبستانی فارغ التحصیل شد.  امروز جشنش بود. دوستان اگه بخاطر داشته باشن دو سال پیش  یه پیش دبستانی حاضر شد دختر ما رو ثبت نام کنه ولی سال قبل ما مجبور به جابجایی مدرسه شدیم و منطقه ی جدید گفتن چون دختر شما نیمه دومه باید بره پیش دبستانی ..

البته الان بچه ام حسابی پایه اش قوی شده طوریکه راحت کتاب قصه می خونه و نامه می نویسه   البته خودش نگرانه که ما ببریم یه مدرسه ی دیگه ثبت نامش کنیم اونا بگن دوباره باید پیش دبستانی بخوونی

اینم سند دوبار فارغ التحصیل شدن از پیش دبستانی

عکس ذیل سارا و سارا که اتفاقی امروز لباسشون هم شبیه هم شده بود.

با هزار و یک مشکل امروز رو مرخصی گرفتم وقتی رسیدم مدرسه شون سارا داشت به مادرا کمک می کرد که بسته های هدیه رو آماده کنن می خواستم شکار لحظه کنم که متوجه حضورم شد و از ذوق اینجوری پرید بالا با وجود اینکه تار شده ولی دلم می خواست لحظه ی شادیش ثبت بشه


اینا هم هدیه های روز مادره سمت چپی رو فاطمه و سمت راستی رو سارا با کمک معلم مهربونش (خانم نقدی پور درست کرده)

 خانم نقدی پور عزیز هزار بار سپاس به خاطر زحماتی که می کشید  ( نمی دونم وب رو می خونی یانه ولی فقط به احترام شما اون جمله رو  علنی ننوشتم ولی نمی دونم قسمم رو می شکنم یا نه؟) 

ادامــه مــطــلــب
+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت14:27توسط ل.ب |
ادامه ی جریانات نمایشگاه کتاب
اول بگم که مهربان همسر نه تنها امروز رفته بود پول کتاب رو پرداخت کرده بود بلکه برا من یک مجموعه اشعار  قیصر امین پور را هم خریده بود و این شد سومین هدیه ی روز معلم من

یکی از کتابایی که از نمایشگاه خریدیم عنوانش بود راهنمای مدیریت استرس طبق راهنمایی مسئول غرفه مخصوص سن فاطمه و از مجموع کتابهای مهارتهای زندگی .

امروز عصر فاطمه بعداز خوندن چند صفحه می گه:مامان می بیایی این کتاب و برا من توضیح بدی ؟

من: بگو دخترم کدوم قسمتش رو متوجه نشدی برات بگم

فاطمه: از اولش تا همینجایی که خوندم

منم کتاب و ورق زدم دیدم بچه حق داره . چون استرس و اضطراب و تنش و افسردگی و همه رو مخلوط توضیح داده بعدش هم مثالهاش همه در زمینه های که شاید در چهل سالگی آدم باهاش مواجه بشه

 ( واقعا که چشم نمایشگاه و کور کردیم با این کتاب خریدن ) خودم گفتم زحمت شما کم بشه


در حاشیه: سارا رسما اعلام کرده دیگه کلاس زبان نمی ره چون معلمشون گفته اگر کسی ۱۹ بشه پدر و مادرش رو صدا می کنه  و باهاشون حرف می زنه

حالا هرچی من می گم اشکال نداره من خودم می دونم نگران نباش کوتاه نمی آد

در عوض فاطمه می گه : می خوام انگلیسی ام تموم کنم بعد برم فرانسه و اسپانیایی و  بعد هم می پرسه: مامان اگه من انگلیسی رو کامل یاد بگیرم می ریم انگلیس؟

من: انگلیس رفتن امکانات می خواد

فاطمه: بقول محسن یگانه بابا اونیی که اون بالاست روزی و می رسونه خودش روزی رسونه

 


در حاشیه ی ۲: سارا می پرسه: مامان تو توی اداره تون چندتا دوست داری ؟

من:  همینکه می خوام جواب بدم  دوباره می گه : منظورم آقای ..... و خانم .......  و اونایی که  بهت گیر می دن نیست آآآآ منظورم دوست واقعیه دوست واقعی

من:............

+نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت21:58توسط ل.ب |
ماجرای عکاسی من
حکایت بود زین قرار که

وقتی من می خواستم  از بچه ها موقع کتاب انتخاب کردن عکس بگیرم (عکس پست قبل) ساک های خرید رو دادم دستشون مشغول تنظیم دوربین شدم آقای همسر هم رفت صندوق تا خریدای این غرفه رو حساب کنه در همین اثنا سارا یه کتاب از قفسه برمی داره و می گه نوشته مخصوص شش ساله ها می تونم بردارم؟ منم کل حواسم به تنظیم دوربین می گم بله

بچه هم کتاب رو برمی داره و می ذاره داخل ساک خودش و من اصلا متوجه نمی شم

القصه وقتی رسیدیم خونه و اومدیم کتابا رو جدا کنیم رسیدیم به این کتاب که فاکتور خرید نداشت !!!!!!!

حالا کی بود ؟چی بود ؟ چی شد؟ که سارا  قصه ی فوق رو تعریف کرد و وقتی عکساس رو گذاشتم تو وبلاگ با هیجان داد زد: نگا کنین نگا کنین این همون کتابه من از مامان اجازه گرفتم مامان خودش دیده من کتاب برداشتم

من اولش  و بعدش  چون آقای همسر جریمه ام کرده گفته خودم باید برم نمایشگاه پولش و بدم . بنده اعلام می دارم متنبه شدم  دعا کنید خودش قبول کنه بره وگرنه  احتمالا کار به بعداز نمایشگاه و رفتن به خود انتشارات می کشه  

+نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت7:25توسط ل.ب |
گلهای باغچه

از اونجایی که فرصت رفتن به باغ لاله ها ، نمایشگاه گل و گیاه و گلاب گیری کاشان رو نداریم و برای اینکه بقول داداش بزرگه اردیبهشت مردم اردی جهنم ما نشه صبح بعداز بارون رفتیم حیاط و چندتا عکس هنری گرفتیم  بعد هم رفتیم نمایشگاه کتاب و دلی از عزا درآوردیم

و اعتراف می کنم از دعواهای بین این دوتا خسته شدم  (ایکون گریه که موزلا نداره)

+نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت14:48توسط ل.ب |
یک روز پرکار
صبح که می خواستم برم صدای اعتراض فاطمه بلند شد: مامان می ری به رییس جلسه تون می گی : من اعلام می کنم که دیگه جلسات پنج شنبه رو نمی آم

منم قبول کردم و واقعا در قالب شوخی به رییس جلسه گفتم  و الحمدالله سر ساعت دوازده تمام شد و منم به آقای پدر زنگ زدم و قرار شد ایشون بچه ها رو بیارن و برنامه ی استخر رو برقرار کنیم

توی استخر سارا هی ادای غرق شدن در می آورد یه بار بهش تشر زدم که: سارا ادا درنیار اینجا کم عمقه

سارا: آخه کم عمقش هم عمیقه

دوباره شروع کرد ادا درآوردن

من: سارا خجالت بکش صاف وایسا آب تا زیر گردنت هم نمی رسه

سارا: آهان فهمیدم  باید روی اعتماد به نفسم کار کنم


عصری اومدم وبلاگ می بینم یکی از دوستان من و به مراسم بخور بخور اونم پارک آبی دعوت کرده آقا دلم سوخت دلم سوخت

ولی ننه نارگل و نگار عزیز بی نهایت ذوق کردم از دعوتت حالا کلا دیگه تو همه ی مهمونیات خرابتم . البته اگر روسا و جلساتشون بهم اجازه بده


+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت18:25توسط ل.ب |
غضنفر!!!!!!
صبح که آقای همسر گفت: تو بچه ها رو ببر مدرسه یه ذره دلخور شدم ولی وقتی توی راه این سه تا خوشگل مامانی اینهمه انرژی مثبت به من دادند نظرم کلا عوض شد فهمیدم که آقای همسر نیتش خیر بوده خلاصه اینکه در تمام طول مسیر اینا جوک گفتن و من خندیدم اونم چه جوکای با کلاسی چندتاش که یادم مونده می نویسم  قبل از جوکا این و بگم

می خواستیم ازخیابون رد شیم حسین خطاب به فاطمه آهنگین: دستت و بده تو دستم

فاطمه هم آهنگین : من از اینا می ترسم


غضنفر با خانمش می رن کافی شاپ . گارسون می پرسه چی میل دارین ؟

خانم غضنفر می گه: لطفا دوتا کافه گلاسه

غضنفر: دوتا هم برا من بیارین


از غضنفر می پرسن: ایمیل داری؟

غضنفر: نه ممنون تازه ناهار خوردم


به غضنفر می گن: @ چیه؟

غضنفر: ای دورت بگردم


بچه از مادرش می پرسه : ناهار چی داریم

مادر: زهرمار

بچه: آخ جون از شر نیمرو راحت شدیم


راستی نمایشگاه گل و گیاه پارک گفتگو از هجدهم شروع میشه

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت8:9توسط ل.ب |
هدیه
چون می دونستم عمراً احدی به فکر من باشه اول صبح رفتم برا خودم هدیه گرفتم

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یکی از شاگردای سابقم برام هدیه آورد . آقا عجب چسبید این هدیه . (ساراجون دستت درد نکنه )

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت11:55توسط ل.ب |
هشدار هشدار
دوستان عزیز دیشب  هوس کردم برم آرشیو وبلاگم رو بخونم و یادی از گذشته ها بکنم ولی چشمتون روز بد نبینه به جای عکس های همدان و نمایشگاه کتاب و خلاصه عکسای سال نود تصاویر وحشتناکی دیدم که نزدیک بود سکته کنم خلاصه مجبور شدم به جای یادآوری مطالب فقط عکس های کثیف رو پاک کنم  این و گفتم که دوستان یه سری به سابقه ی خودشون بزنن یهویی ناخواسته فیلتر نشن و یا بهتر بگم هک نشده باشن
+نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت10:30توسط ل.ب |
 فال حافظ - قالب وبلاگ